بهار من!

چرا خزان نمی شوی؟

چرا درون قلب کوچکم

جوانه کرده ای و

هی بزرگ می شوی؟

تو را به هستی نبوده ات

چو کولیان مست

گرد آتش دلم نرقص

و دلخوشم نکن به بودنت...!

بیا به مرگ تن بده!

بیا ز خاطرم برو!

تو چون خیال باطلی

نه آن بهار واقعی!!!

/ 27 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اندیشه

بگذار به بهار دل خوش باشیم حتی اگر بهار واقعی نباشد.... از او نخواه که خزان شود.... از او نخواه که از خاطرت برود.... دلتنگش خواهی شد....دلتنگ خودش و خیالش....

اندیشه

راستی که این رسم دوستی نیست.... چقدر خودنویس ات فهمیده و با احساس است..... چقدر نوشته هایت رادوست دارم و چقدر خوشحالم که خودنویست رسم رفیق نیمه راه کاغذ و قلم بودن را به تو گوشزد کرد.

اندیشه

مترسک نشو....خواهش می کنم....تو هم با زمین بگرد، نگاهت را قربانی نکن...همراه زمین بگرد و با همه وجودت ر بام بلند رویا پرواز کن....مترسک نشو....

اندیشه

از لبه تیز حادثه باید گذشت حتی اگر بیفتیم....

کتایون

بهار خوبست حتی اگر خیال باطلی باشد...

صادق دادکریمی

سلام شعری نیمایی که آغاز زیاد محکمی ندارد. بهار من...انگار جوری ناقص است و در ادامه "بزرگ میشوی" به نظرم زیاد شاعرانه نیست "چو کولیان مست...زیباست گرچه با "چو"مخالفم (چون خیلی قدیمی است و منسوخ شده) و در "بیا ز خاطرم برو"این "ز" هم حکایت همان"چو"است و در پایان شعر "چون"زیاد در این سطر جا نیفتاده در کل این شعر زیاد قوی نیست . کارهای قبلی که از شما خوانده بودم بسیار قوی تر بود من هم با یک شعر به روزم... موفق باشید به امید دیدار...

mahboobe

تو چطور تونستی با اون همه مهمون و در فراق من که داشتی از دلتنگی می مردی همچین شاهکاری از خمدت در وکنی؟ خوب پس........ به مامانم میگم[لبخند]

پیمان زندیه

سلام بسیار زیبا بود واقعا می گم اما خیال می کنم این جمله رو اینطوری بخوانیم بهتر می شه (((چون کولیان مست))))