بندبازي بودم تمام وقت، كه هر لحظه در آنسوي بند مرگ، زندگي در انتظارم بود...

 سقوط من به آنسوي مرگ و زندگي، معلول هجوم كلاغها...

به گمانم آن دم كه در ميانه ي بند ايستادم تا نفسي تازه كنم، هيئت مترسكان را داشتم!

/ 10 نظر / 7 بازدید
فريبا

هر بار که می خونمش، بيشتر برام حرف داره اما در کی حرف نداره

شبگرد آرزو

و مهم سرانجام رسيدن است .. اين ابديت بعد اين بند بازی در کجاست ..

سهيلا (ز.ب.ز)

حالا که من رفتم تو گويا برگشتی٬ خوش اومدی دوست من نوشته اين پست خيلی حرف داره با فريبا موافقم. بند بازی تو دنيايی که ما هستيم به دو چيز خطم ميشه مرگ و مرگ .....

و گاهی با چشمان بسته می روم تا انسوی بند رسم وقت رسيدن چشمانم را که باز می کنم تنم می لرزد ... تمام لحظاتی که با چشمان بسته غرق رسيدن بودم سرشاز از هزاران سقوط احتمالی بوده است اینچنین می رسم به زندگی دوشادوش مرگ

چه قشنگ بود. اون درخواستتمن از باد پاییزی.

درخواسستتون