خواستم بنویسم:

این آخرین بار است که می نویسم...

اما خودنویسم

میان انگشتهای جوهریم

به احتضار در آمد و

آهسته در گوش کاغذ گفت:

به او بگو...

به او بگو، این رسم دوستی نیست!

/ 17 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

خوبه که شنیدی ... [لبخند]

صادق دادکریمی

سلام دوست من در شعر شما غافلگیر شدم چه تصویر قشنگی :اما خودنویس میان انگشتان جوهری ام ...............آهسته در گوش کاغذ گفت... لذت بردم تقریبا بدون نقص ...لذت بردم با یه شعر به روزم منتظر انتقاداتون هستم

طراوت

گفتیم . خندید ... قهقهه زد ... هاه !

سیمین

بازم بنویس چون من تازه کشفت کردم... .

آرزو

دورنمای زندگی دوستان را زهم جدا می کند اما .. آفرین بر قلمی که هنوز ترا برای ما نگاه داشت ...[گل]

هدی

سلام. متنهای کوتاه و آرامی دارین.کار خودتون؟ از بعضی هاش خیلی خوشم اومد. موفق باشید. یاعلی.

ارغوان خوشه ی خون این چه رسمی ست که هر سال بهار با عزای دل ما می آید؟