چشم که باز می کنم

انگار به قانون زمین بر می خورد

آنقدر می چرخد...می چرخد

تا دیدگانم

همه ی حجم سیاه سرگردان را

یکباره ببلعند

و تکه های کوچک نور را

بالا بیاورند...ا

می چرخد و می نازد به آسمانش

با ستاره های عاریه ای...

تهی می کند

لبریز می شوم...

نگاهم را سر می برم

و بر بام بلند رویا می گذارم

شاید عقاب گرسنه ای

در تخیل یک کلاغ گم شده باشد...

با چشمهای تکمه ای

مترسک زیبا یی خواهم شد!

 

/ 20 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صالح

بسیااااااااااااااار زیبا بود تبریک می گم بلاگ پر محتوایی دارید اگر به منم سد بزنید خوشحال می شم[لبخند]

صادق دادکریمی

سلام شعر شما فراز و فرود زیادی داره......... گاهی ساده میشه گاهی هم خیلی سنگین و مبهم پیام شعر به زیباترین شکل ممکن در سه سطر آخر اومده موفق باشید به امید دیدار

اغلن

مبارک مبارک قالب نو مبارک

صادق دادکریمی

سلام گاهی فراز و فرود سبب نو شدن و رسیدن به کمال میشود به نظر من فراز و فرود در شعر شما از این نوع هست البته گاهی هم سر آدم گیج میخورد شعر شما بسیار زیباست این را بی تعارف میگویم در مورد نوشته های دیگه هم به نظرم جالبه اون شعر های کوتاه هم واقعا به دل میشینه به امید دیدارهای بعدی موفق و پیروز باشید

فرزاد

سلام می بینم که شعر بلند هم ... زیباست من شیفته ی کوتاه ها گویی عمیق شما هستم

فرزاد

کوتاه ها گویی = کوتاه گویی ها ی (!!!)

ماهور

چشم که باز می کنم انگار به قانون زمین بر می خورد . . . شاید چیزی در تخیل زمان گمشده باشد!

کینگ

اینجا یک تغییراتی کرده خوب تر شده. چکمه هایت را بپوش مترسک ٍ زیبا کلاغ ها از براقی ٍ چکمه هایت سو استفاده خواهند کرد... آپ

آرمینا

ممنون از حضورتان مطالعه شد زیبا ست