بر جاده های بی مزه ی عادت می خزیدم

که طعم گس تنهایی را با روزنه های پوستم چشیدم

زبانم در خوابی عمیق فرو رفت

و از چشمانم شنیدم که می گفتند:

با گوشهایت دیدیم!

حس ششم... بویایی ام را به تاراج برد!

حواس مجهول بیدار شدند...

/ 6 نظر / 8 بازدید
فريبا

چه تعبير قشنگی بهش فکر نکرده بودم فوق العاده است شهامت يک ماهی هنگام دگر ديسی (دلم تاپ تاپ می زنه تو همون حوت نازنين هستی؟ همونکه اونهمه دوسش داشتم؟)

دايره بزرگ

تا از لمس تو بگذرم...