چشم که باز می کنم

انگار به قانون زمین بر می خورد

آنقدر می چرخد...می چرخد

تا دیدگانم

همه ی حجم سیاه سرگردان را

یکباره ببلعند

و تکه های کوچک نور را

بالا بیاورند...ا

می چرخد و می نازد به آسمانش

با ستاره های عاریه ای...

تهی می کند

لبریز می شوم...

نگاهم را سر می برم

و بر بام بلند رویا می گذارم

شاید عقاب گرسنه ای

در تخیل یک کلاغ گم شده باشد...

با چشمهای تکمه ای

مترسک زیبا یی خواهم شد!

 

  
نویسنده : hoot ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٧
تگ ها :

 

از لبه ی تیز حادثه می گذشتم

اتفاق شدم

افتادم!

  
نویسنده : hoot ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٧
تگ ها :

 

لذتی که اوج گرفتن داره، به اوج رسیدن نداره!

  
نویسنده : hoot ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ شهریور ،۱۳۸٧
تگ ها :